تمام راهها را به سوي جاده تنهايي مي پويم و در اضطراب گلبوته هاي جدايي چشمانم را به سوي صداقت پروانه هاي شهر عشق آذين مي بندم . به تو فكر مي كنم كه چگونه در وجودم آشيان كردي و بر تار و پود تنم حروف عشق را ترنم فرمودي. باور كن كه به وسعت دريا و به اندازه زيبايي چشمانت هنوز در من شمعي روشن است و من در انتهاي غروب نگاهم را به سوي مشرق چشمانت دوخته ام تا شايد بازتاب صداقتمان در چشمان تو تجلي كند .

پس اي روح سبز باران در امتداد رگهاي خشكيده ام ببار.

باور كن كه با وجود تو زمستان بوي بهار ميدهد و با ياري دستان تو گلها نسيم روحبخش ياد تو را در وجودم زمزمه مي كنند. اي كاش مي تواتنستم اين مردم را به شهري از شهرهاي محبت مي بردم تا بدانند خورشيدشان كجاست و ياريم كنند.

در آخر اين كلمات شكسته بسته را كنار هم مي گذارم و اميدوارم  كه بتوانم ذره اي از بسيارت و اندكي از سرشارت را دارا باشم.

(فكر كنم شعر از مهدي سهيلي باشد.)