يازدهمين کنگره سراسري بيهوشي و مراقبت هاي ويژه ايران در ديماه سال جاري در استان خوزستان شهر اهواز برگزار خواهد شد. براي اطلاعات بيشتر به آدرس پايگاه اطلاع رساني همايش مراجعه فرماييد؛

http://www.ahvaz-anesthesia.com

آرامش ...

آرام باش

و مثل فرورفتنِ پایِ گوزنی در برف

آرام بگیر

من از درونِ تو حرف می‌زنم

اگر بخواهی

تابستان هم برف می‌آید

 

حرکت کن

از جا بلند شو

تا زمین تندتر بچرخد

و به آرزوهایت برسی ....

 

راهروی بیمارستان – روز – داخلی
مردی جوان در راهروی بیمارستان ایستاده، نگران و مضطرب. در انتهای کادر در بزرگی دیده می شود با تابلوی "اتاق عمل".
چند لحظه بعد در اتاق باز و دکتر جراح – با لباس سبز رنگ – از آن خارج می شود. مرد نفسش را در سینه حبس می کند. دکتر به سمت او می رود. مرد با چهره ای آشفته به او نگاه می کند...
دکتر: واقعاً متاسفم، ما تمام تلاش خودمون رو کردیم تا همسرتون رو نجات بدیم. اما به علت شدت ضربه نخاع قطع شده و همسرتون برای همیشه فلج شده. ما ناچار شدیم هر دو پا رو قطع کنیم، چشم چپ رو هم تخلیه کردیم... باید تا آخر عمر ازش پرستاری کنی، با لوله مخصوص بهش غذا بدی، روی تخت جابجاش کنی، حمومش کنی، زیرش رو تمیز کنی و باهاش صحبت کنی... اون حتی نمی تونه حرف بزنه، چون حنجره اش آسیب دیده...
با شنیدن صحبت های دکتر به تدریج بدن مرد شل می شود، به دیوار تکیه می دهد. سرش گیج می رود و چشمانش سیاهی می رود.
با دیدن این عکس العمل، دکتر لبخندی می زند و دستش را روی شانه مرد می گذارد.
!!!!!!دکتر: هه! شوخی کردم... زنت همون اولش مُرد

روی سخن دکتر شریعتی به جوانان این سرزمین...

«اگر اجباری كه به زنده ماندن دارم نبود، خود را در برابر دانشگاه آتش می‌زدم،

 همان‌جایی كه بیست و دو سال پیش، « آذر» مان، در آتش بیداد سوخت،

او را در پیش پای «نیكسون» قربانی كردند! این سه یار دبستانی كه هنوز مدرسه را ترك

نگفته اند، هنوز از تحصیلشان فراغت نیافته اند، نخواستند - همچون دیگران -

كوپن نانی بگیرند و از پشت میز دانشگاه، به پشت پاچال بازار بروند و سر در آخور

 خویش فرو برند. از آن سال، چندین دوره آمدند و كارشان را تمام كردند و رفتند،

اما این سه تن ماندند تا هر كه را می آید، بیاموزند، هركه را می‌رود، سفارش كنند.

 آنها هرگز نمیروند، همیشه خواهند ماند، آنها «شهید» ند. این «سه قطره خون»

كه بر چهره ی دانشگاه ما، همچنان تازه و گرم است. كاشكی می توانستم

این سه آذر اهورائی را با تن خاكستر شده ام بپوشانم، تا در این سموم كه می وزد،

 نفسرند! اما نه، باید زنده بمانم و این سه آتش را در سینه نگاه دارم.»

یک داستان عجیب

چند وقتی بود در بخش مراقبت های ویژه یک بیمارستان معروف، بیماران یک تخت بخصوص در حدود ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه جان می سپردند و این موضوع ربطی به نوع بیماری و شدت وضعف مرض آنان نداشت.


این مسئله باعث شگفتی پزشکان آن بخش شده بود به طوری که بعضی آن را با مسائل ماورای طبیعی و بعضی دیگر با خرافات و ارواح و اجنه و موارد دیگر در ارتباط می دانستند.

 

کسی قادر به حل این مسئله نبود که چرا بیمار آن تخت درست در ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه می میرد.

به همین دلیل گروهی از پزشکان متخصص بین المللی برای بررسی موضوع تشکیل جلسه دادند و پس از ساعت ها بحث و تبادل نظر بالاخره تصمیم بر این شد که در اولین یکشنبه ماه، چند دقیقه قبل از ساعت ۱۱ در محل مذکور برای مشاهده این پدیده عجیب و غریب حاضر شوند.

در محل و ساعت موعود، بعضی صلیب کوچکی در دست گرفته و در حال دعا بودند، بعضی دوربین فیلمبرداری با خود آورده و ...

دو دقیقه به ساعت ۱۱ مانده بود که « پوکی جانسون‌» نظافتچی پاره وقت روزهای یکشنبه وارد اتاق شد. دوشاخه برق دستگاه حفظ حیات ( Life support system) را از پریز برق درآورد و دوشاخه جاروبرقی خود را به پریز زد و مشغول کار شد ...!

دلم تنگه غروب کربلاست ...

              

                   

اگر یک روزی کربلایی شدید می فهمید  که من چی می گم .

آخه وقتی آفتاب می خواد غروب کنه از پشت گنبد امام حسین (ع) غروب خودشو شروع می کنه .

و اون وقته که می فهمی چقدر این صحنه زیباست...

آزادگی

 

ادامه نوشته


دانشجوی عزیز روزت مبارک!
دانشجو پسردانشجو دختراستاد
 
دست از طلب ندارم تا کام من براید
یا تن رسد به مدرک یا جان زتن دراید
 
 
"روز دانشجو بر همه خرخوانان دیروز.الافان امروز.وبیکاران فردا مبارک باد"