مردانگی
!هر که بد ما به خلق گوید
ما چهره زغم نمی خراشیم
ما خوب از او به خلق گوییم
تا هر دو دروغ گفته باشیم!
به کوری چشم بعضیها....
ما منتظر منتقم خون حسینیم
نجات الاغ از چاه
برای اینکه حیون بیچاره زیاد زجر نکشه کشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتن چاه رو با خاک پر کنن تا الاغ زود تر بمیره و زیاد زجر نکشه . مردم با سطل روی سر الاغ خاک می ریختند اما الاغ هر بار خاکهای روی بدنش رو می تکوند و زیر پاش می ریخت و وقتی خاک زیر پاش بالا می آمد سعی میکرد بره روی خاک ها .
روستایی ها همینطور به زنده به گور کردن الاغ بیچاره ادامه دادند و الاغ هم همینطور به بالا اومدن ادامه داد تا اینکه به لبه ی چاه رسید و بیرون اومد.
دلم گرفته از این روزها دلم تنگ است......
دلم گرفته از اين روزها، دلم تنگ است
ميـان ما و رسيدن، هـزار فرسنگ است
مرا گشايش چنـدين دريچه کافــي نيست
هـزار عرصه براي پريـــدنم تنگ است
اسيــر خاکـم و پرواز، سرنوشتــــم بود
فـرو پريدن و در خاک بودنم ننگ است
چگونه سر کنـد اينـجا ترانه ي خود را
دلي که با تپـش عشق او همـاهنگ است
هـزار چشـــمه ي فرياد در دلـم جوشيد
چگونه راه بجويد که رو به رو سنگ است
مـرا به زاويه ي بـاغ عشق مهمان کـن
در اين هزاره فقط عشق پاک و بي رنگ است
پیرزن گفت ما غِذای سَگ نِمُيخُوريم نِنه .....
توی قصابی بودم که یه پیرزن اومد تو و یه گوشه وایستاد .....
یه آقای خوش تیپی هم اومد تو گفت: ابرام آقا قربون دستت پنج کیلو فیله گوساله بکش عجله دارم .....
آقای قصاب شروع کرد به بریدن فیله و جدا کردن اضافههاش ..... همینجور که داشت کارشو میکرد رو به پیرزن کرد گفت: چی مِخی نِنه ؟
پیرزن اومد جلو یک پونصد تومنی مچاله گذاشت تو ترازو گفت: هَمينو گُوشت بده نِنه .....
قصاب یه نگاهی به پونصد تومنی کرد گفت: پُونصَد تُومَن فَقَط اّشغال گوشت مِشِه نِنه � بدم؟
پیرزن یه فکری کرد گفت بده نِنه!
قصاب اشغال گوشتهای اون جوون رو میکند میذاشت برای پیره زن .....
اون جوونی که فیله سفارش داده بود همین جور که با موبایلش بازی میکرد گفت: اینارو واسه سگت میخوای مادر؟
پیرزن نگاهی به جوون کرد گفت: سَگ؟
جوون گفت اّره ..... سگ من این فیلهها رو هم با ناز میخوره ..... سگ شما چجوری اینا رو میخوره؟
پیرزن گفت: مُيخُوره دیگه نِنه ..... شیکم گشنه سَنگم مُيخُوره .....
جوون گفت نژادش چیه مادر؟ پیرزنه گفت بهش مِيگن تُوله سَگِ دوپا نِنه ..... اینا رو برا بچههام ميخام اّبگوشت بار بیذارم!
جوونه رنگش عوض شد ..... یه تیکه از گوشتای فیله رو برداشت گذاشت رو اشغال گوشتای پیرزن .....
پیرزن بهش گفت: تُو مَگه ایناره بره سَگِت نگیریفته بُودی؟
جوون گفت: چرا
پیرزن گفت ما غِذای سَگ نِمُيخُوريم نِنه .....
بعد گوشت فیله رو گذاشت اون طرف و اشغال گوشتاش رو برداشت و رفت.
وقتی من به دنیا اومدم پدرم ۳۰ سالش بود
وقتی من ۲ ساله شدم پدرم ۳۲ ساله شد یعنی ۱۶ برابر من
وقتی من ۳ ساله شدم پدرم ۳۳ ساله شد یعنی ۱۱ برابر من
وقتی من ۵ ساله شدم پدرم ۳۵ ساله شد یعنی ۷ برابر من
وقتی من ۱۰ساله شدم پدرم ۴۰ ساله شد یعنی ۴ برابر من
وقتی من ۱۵ساله شدم پدرم ۴۵ ساله شد یعنی ۳ برابر من
وقتی من ۳۰ ساله شدم پدرم ۶۰ ساله شد یعنی ۲ برابر من
می ترسم اگه ادامه بدم از پدرم بزرگتر بشم "
شکوه ازادی
هنگامی که عاشق یک زن می شوید , شما در هنگام آزادی زن عاشق می شوید ولی وقتی که او را به خانه آوردید , همه ی امکانات آزاد بودن را از او می گیرید , و با این گرفتن آزادی ها زیبایی او را هم از او باز می ستانید . بعد ناگهان یک روز در می یابید که دیگر عاشق او نیستید , چون او دیگر زن زیبایی نیست . این اتفاق همیشه می افتد . بعد از این حادثه به جستجوی زن دیگر می پردازید و اصلا فکر نمی کنید که چه اتفاقی افتاده است . شما به این فرآیند و اینکه چطور زیبایی زن را از بین برده اید توجهی نمی کنید .
از متن کتاب - شکوه آزادی - اوشو (این کتاب را بخوانید)
رفاقت
*به سلامتي ديوار، نه واسه بلنديش واسه اينكه هرمردونامردي بهش تكيه ميكنه*
*به سلامتي كلاغ نه براي سياهيش براي يكرنگيش*
*به سلامتي كرم خاكي نه بخاطر كرم بودنش بخاطرخاكي بودنش*
*به سلامتي گاو چون نگفت من گفت ما*
**و به سلامتي ما كه دوست داشتن يادمون نرفته و هنوز به ياد رفقاييم...*
فکر
- برای بلند شدن باید خم شد. گاهی مشکلات تو را خم می کنند و بدان آغاز ایستادن است.
- باد می وزد می توانید در مقابلش دیوار بسازی یا اسیاب بادی. تصمیم با توست.
- خدایا به من کمک کن که وقتی میخواهم درباره ی راه رفتن کسی قضاوت کنم با کفشهای او راه بروم.
- تاریکترین ساعت شب درست ساعت قبل از طلوع خورشید است.... پس همیشه امیدوار باش.