این وبلاگ به علت مشکلات فنی تا اطلاع ثانوی مسدود میباشد.
جعفریان
این وبلاگ به علت مشکلات فنی تا اطلاع ثانوی مسدود میباشد.
جعفریان
بچه ها مطالب همه داره به اسم من ثبت مبشه ومن نمیدونم مشکل کجاست.
تا موقع درست شدن این مشکل بعد از مطلبتون اسمتون هم بنویسید.
ممنون

سال نو مبارک

بوي جان مي آيد اينک از نفس هاي بهار
دستهاي پر گل اند اين شاخه ها ؛ بهر نثار
با پيام دلکش " نوروزتان پيروز باد "
با سرود تازه " هر روزتان نوروز باد "
شهر سرشار است از لبخند ؛ از گل ؛ از اميد
تا جهان باقي ست اين آئين جهان افروز باد
بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم
فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم
اگر غم لشگر انگیزد که خون عاشقان ریزد
من و ساقي به هم سازیم و بنیادش براندازیم
زرتشت:بسوزانيد بدي را در آتش تا برون آيد نيكي.
آيينهاي اصيل ايرانمان رامي ستاييم.
درود براقوام آريا![]()
چهارشنبه سوري مبارك![]()

(چهارشنبه سوری خودمون.البته پیشاپیش
(چندهفته قبل)اتیش کوچیکیکه ولی مال خودمونه)
جمعه۶اسفند-خوابگاه بوستان![]()
![]()

ادامه مطلب درباره ی چهارشنبه سوری.............
بچه غربی غر میزند و نمیخواهد از مغازه بیرون برود. پدر به او میگوید که راه خروج را بلد نیست و از بچه میخواهد خروجی را نشانش بدهد.بچه یورتمه کنان بطرف در میرود و خوشحال است.احساس میکند کار مهمی انجام میدهد.
بچه شرقی غر میزند و نمیخواهد از مغازه بیرون برود. او را بزور و کشان کشان بیرون میبرند. بچه زِر میزند. بچه شرقی غر میزند و نمیخواهد از مغازه بیرون برود.قربان صدقهاش میروند و وعده شکلات و بستنی میدهند. بچه رشوه را قبول میکند. همچنان غر میزند و از مغازه خارج میشود.مشغول چانهزدن بر سر تعداد بستنی است
.
بچه غربی در مدرسه دعوا کردهاست. داستان را برای مادر تعریف میکند.مادر گوش میدهد اما عکسالعملی نشان نمیدهد
بچه شرقی در مدرسه دعوا کردهاست. داستان را برای مادر تعریف میکند. مادر در حالیکه سعی دارد باقیمانده غذا را از لای دندانش بیرون بکشد گوش میدهد. به بچه میگوید: اون فقیره. واسه همین بیتربیته .تو باهاش بازی نکن! یا میگه غلط کرده بچه پر روی بی تربیت. فردا میام مدرسه میدم حسابشو بزارن کف دستش. تنبیهش کنن(من غرق در منطق و فراست اینجور مادرها شدهام!!)
بچه غربی زمین خوردهاست. بلند میشود و به بازی ادامه میدهد.
بچه شرقی زمین خوردهاست. مادر توی سرش میزند و(یا امام رضا)میگوید. بچه را بلند میکند و مثل کیسه سیبزمینی میتکاند. بچه میترسد و جیغ میکشد. مادر گونه میخراشد. هر دو مفصل هوار میکشند. بعد بچه میرود بازی کند. مادر آینه در میآورد تا آرایشش را کنترل کند
در مطب دکتر حوصله بچه غربی سر رفتهاست. مادر از کیفش کاغذ و مداد رنگی بیرون میآورد. بچه مشغول خط کشیدن و نقاشی می شود.
در مطب دکتر حوصله بچه شرقی سر رفته است. مادر هم کلافه به منشی که: پس نوبت ما کی میشه؟ بچم دارم!! نمیتونم بشینم. مادر کاغذ و مداد رنگی ندارد. یک صورتحساب از کیفش در میآورد. یک خودکار ته کیفش پیدا میکند. اول کلی ها میکند و نوک زبانش میزند تا بنویسد. بچه دو خط میکشد. رنگ ندارد و جذبش نمیکند. از جایش بلند میشود تا دور اتاق چرخی بزند. مادر مثل گرامافونی که سوزنش گیر کرده باشد لاینقطع میگوید نرو،نکن، نگو، دست نزن، بیا، حرف نزن، آروم باش، ول کن، به پدرت میگم ....و در نهایت یه پیچی هم بچه را میدهد بچه عربده میکشد. اعصاب همه خرد شده است. دلت میخواهد بلند شوی و دو دستی بکوبی توی سر پدر و مادر شرقی!!!
و این ماجرا ها تمام نشدنی است و شاید بهتر باشه بگیم: والدین شرقی خود نیاز به یک تربیت اساسی دارند
دیریست گم شده ست.
باچشمهای روشن براق
با گیسویی به بلندای ارزو.
هرکس ازاو نشانی دارد
مارا خبر کند.
این هم نشانی اش........
یک سو خلیج فارس سوی دگر خزر
(شفیعی کدکنی)
تا اخرش ببینید.اخراش قشنگتره![]()
با توجه به نزدیکی فصل امتحانات وبه مناسبت ایام فرجه
روشهای نوین تقلب به زبانی ساده و صمیمی:
هشدار : ورود افراد درس خوان اکیدا ممنوع میباشد
(بابا اینقدر درس نخونید تو فرجه که نباید درس خوند.یه سر بیاید نت چیزای بهتر از خر زدن هم هست!
)
شب يلدا ، شب چله، آغاز چله (چهله) بزرگ
(ælv Ý¡V) ÝØèF 10 DN (ClÏë Hz qC l·FqÞo)êk ÍÞC qC qÞo éÛDGz 40
Happy Yalda, Yuletide, Mithrakana
Birth of Mehr/Mithra/Jesus Christ

|
برای خواندن پیشینه یلدا به ادامه مطلب بروید
نامه ی جالب یک پسر زرنگ به پدرش
![]()
پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب دید که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چیز جمع و جور شده.
یک پاکت هم به روی بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر».
پدربا بدترین پیش داوری های ذهنی پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند :
شرح نامه:
پدر عزیزم، با اندوه و افسوس فراوان برایت می نویسم.
من مجبور بودم با دوست دختر جدیدم فرار کنم، چون می خواستم جلوی یک رویارویی با مادر و تو رو بگیرم.
من احساسات واقعی رو با مریم پیدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما می دونستم که تو اون رو نخواهی پذیرفت، به خاطر تیزبینی هاش، خالکوبی هاش ، لباسهای تنگ موتور سواریش و به خاطر اینکه سنش از من خیلی بیشتره.
اما فقط احساسات نیست، پدر. مریم به من گفت ما می تونیم شاد و خوشبخت بشیم. اون یک تریلی توی جنگل داره و کُلی هیزم برای تمام زمستون. ما یک رؤیای مشترک داریم برای داشتن تعداد زیادی بچه.
مریم چشمان من رو به روی حقیقت باز کرد که ماریجوانا واقعاً به کسی صدمه نمی زنه. ما اون رو برای خودمون می کاریم، و برای تجارت با کمک آدمای دیگه ای که توی مزرعه هستن، برای تمام کوکائینها و اکستازیهایی که می خوایم.
در ضمن، دعا می کنیم که علم بتونه درمانی برای ایدز پیدا کنه، و مریم بهتر بشه. اون لیاقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و می دونم چطور از خودم مراقبت کنم.
یک روز مطمئنم که برای دیدارتون بر می گردیم، اونوقت تو می تونی نوه های زیادت رو ببینی.
با عشق،
پسرت محسن![]()
پاورقی : پدر، هیچ کدوم از جریانات بالا واقعی نیست، من طبقه ی بالا تو خونه هستم.
فقط می خواستم بهت یادآوری کنم که در دنیا چیزهای بدتری هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روی میزمه.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
دوست دارم! هروقت برای اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
پادشاه فصلها...."پاییز".......
صدا اوج میگیرد و سکوت را درهم می شکند
و اشک ها به روی گونه ها می لغزند و برپیشانی خاک بوسه میزنند!
سکوتی ملال انگیز همه جا دامن گسترده است!
صدا می آید: عاشوراست!
آرام باش
و مثل فرورفتنِ پایِ گوزنی در برف
آرام بگیر
من از درونِ تو حرف میزنم
اگر بخواهی
تابستان هم برف میآید
حرکت کن
از جا بلند شو
تا زمین تندتر بچرخد
و به آرزوهایت برسی ....
«اگر اجباری كه به زنده ماندن دارم نبود، خود را در برابر دانشگاه آتش میزدم،
همانجایی كه بیست و دو سال پیش، « آذر» مان، در آتش بیداد سوخت،
او را در پیش پای «نیكسون» قربانی كردند! این سه یار دبستانی كه هنوز مدرسه را ترك
نگفته اند، هنوز از تحصیلشان فراغت نیافته اند، نخواستند - همچون دیگران -
كوپن نانی بگیرند و از پشت میز دانشگاه، به پشت پاچال بازار بروند و سر در آخور
خویش فرو برند. از آن سال، چندین دوره آمدند و كارشان را تمام كردند و رفتند،
اما این سه تن ماندند تا هر كه را می آید، بیاموزند، هركه را میرود، سفارش كنند.
آنها هرگز نمیروند، همیشه خواهند ماند، آنها «شهید» ند. این «سه قطره خون»
كه بر چهره ی دانشگاه ما، همچنان تازه و گرم است. كاشكی می توانستم
این سه آذر اهورائی را با تن خاكستر شده ام بپوشانم، تا در این سموم كه می وزد،
نفسرند! اما نه، باید زنده بمانم و این سه آتش را در سینه نگاه دارم.»

این مسئله باعث شگفتی پزشکان آن بخش شده بود به طوری که بعضی آن را با مسائل ماورای طبیعی و بعضی دیگر با خرافات و ارواح و اجنه و موارد دیگر در ارتباط می دانستند.
کسی قادر به حل این مسئله نبود که چرا بیمار آن تخت درست در ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه می میرد.

به همین دلیل گروهی از پزشکان متخصص بین المللی برای بررسی موضوع تشکیل جلسه دادند و پس از ساعت ها بحث و تبادل نظر بالاخره تصمیم بر این شد که در اولین یکشنبه ماه، چند دقیقه قبل از ساعت ۱۱ در محل مذکور برای مشاهده این پدیده عجیب و غریب حاضر شوند.
در محل و ساعت موعود، بعضی صلیب کوچکی در دست گرفته و در حال دعا بودند، بعضی دوربین فیلمبرداری با خود آورده و ...
دو دقیقه به ساعت ۱۱ مانده بود که « پوکی جانسون» نظافتچی پاره وقت روزهای یکشنبه وارد اتاق شد. دوشاخه برق دستگاه حفظ حیات ( Life support system) را از پریز برق درآورد و دوشاخه جاروبرقی خود را به پریز زد و مشغول کار شد ...!

دانشجوی عزیز روزت مبارک!




توی قصابی بودم که یه پیرزن اومد تو و یه گوشه وایستاد .....
یه آقای خوش تیپی هم اومد تو گفت: ابرام آقا قربون دستت پنج کیلو فیله گوساله بکش عجله دارم .....
آقای قصاب شروع کرد به بریدن فیله و جدا کردن اضافههاش ..... همینجور که داشت کارشو میکرد رو به پیرزن کرد گفت: چی مِخی نِنه ؟
پیرزن اومد جلو یک پونصد تومنی مچاله گذاشت تو ترازو گفت: هَمينو گُوشت بده نِنه .....
قصاب یه نگاهی به پونصد تومنی کرد گفت: پُونصَد تُومَن فَقَط اّشغال گوشت مِشِه نِنه � بدم؟
پیرزن یه فکری کرد گفت بده نِنه!
قصاب اشغال گوشتهای اون جوون رو میکند میذاشت برای پیره زن .....
اون جوونی که فیله سفارش داده بود همین جور که با موبایلش بازی میکرد گفت: اینارو واسه سگت میخوای مادر؟
پیرزن نگاهی به جوون کرد گفت: سَگ؟
جوون گفت اّره ..... سگ من این فیلهها رو هم با ناز میخوره ..... سگ شما چجوری اینا رو میخوره؟
پیرزن گفت: مُيخُوره دیگه نِنه ..... شیکم گشنه سَنگم مُيخُوره .....
جوون گفت نژادش چیه مادر؟ پیرزنه گفت بهش مِيگن تُوله سَگِ دوپا نِنه ..... اینا رو برا بچههام ميخام اّبگوشت بار بیذارم!
جوونه رنگش عوض شد ..... یه تیکه از گوشتای فیله رو برداشت گذاشت رو اشغال گوشتای پیرزن .....
پیرزن بهش گفت: تُو مَگه ایناره بره سَگِت نگیریفته بُودی؟
جوون گفت: چرا
پیرزن گفت ما غِذای سَگ نِمُيخُوريم نِنه .....
بعد گوشت فیله رو گذاشت اون طرف و اشغال گوشتاش رو برداشت و رفت.
هنگامی که عاشق یک زن می شوید , شما در هنگام آزادی زن عاشق می شوید ولی وقتی که او را به خانه آوردید , همه ی امکانات آزاد بودن را از او می گیرید , و با این گرفتن آزادی ها زیبایی او را هم از او باز می ستانید . بعد ناگهان یک روز در می یابید که دیگر عاشق او نیستید , چون او دیگر زن زیبایی نیست . این اتفاق همیشه می افتد . بعد از این حادثه به جستجوی زن دیگر می پردازید و اصلا فکر نمی کنید که چه اتفاقی افتاده است . شما به این فرآیند و اینکه چطور زیبایی زن را از بین برده اید توجهی نمی کنید .
از متن کتاب - شکوه آزادی - اوشو (این کتاب را بخوانید)