انتظار

ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی
دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی
دایم گل این بستان شاداب نمی‌ماند
دریاب ضعیفان را در وقت توانایی
دیشب گله زلفش با باد همی‌کردم
گفتا غلطی بگذر زین فکرت سودایی
صد باد صبا این جا با سلسله می‌رقصند
این است حریف ای دل تا باد نپیمایی
مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد
کز دست بخواهد شد پایاب شکیبایی
یا رب به که شاید گفت این نکته که در عالم
رخساره به کس ننمود آن شاهد هرجایی
ساقی چمن گل را بی روی تو رنگی نیست
شمشاد خرامان کن تا باغ بیارایی
ای درد توام درمان در بستر ناکامی
و ای یاد توام مونس در گوشه تنهایی
در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم
لطف آن چه تو اندیشی حکم آن چه تو فرمایی
فکر خود و رای خود در عالم رندی نیست
کفر است در این مذهب خودبینی و خودرایی
زین دایره مینا خونین جگرم می ده
تا حل کنم این مشکل در ساغر مینایی
حافظ شب هجران شد بوی خوش وصل آمد
شادیت مبارک باد ای عاشق شیدایی

روز پرستار و و لادت حضرت زینب(س)

آمد آن بانو که فخر هر زن است

هر دلی با ذکر نامش روشن است

روح تاریک همه سرگشتگان

در شعاع نور عشقش روشن است

(پیشاپیش سالروز ولادت با سعادت زینب کبری(س) ام المصائب و روز پرستار را به دانشجویان علوم پزشکی و بچه های هوشبری ۸۸ تبریک میگویم.)

تمام راهها را به سوي جاده تنهايي مي پويم و در اضطراب گلبوته هاي جدايي چشمانم را به سوي صداقت پروانه هاي شهر عشق آذين مي بندم . به تو فكر مي كنم كه چگونه در وجودم آشيان كردي و بر تار و پود تنم حروف عشق را ترنم فرمودي. باور كن كه به وسعت دريا و به اندازه زيبايي چشمانت هنوز در من شمعي روشن است و من در انتهاي غروب نگاهم را به سوي مشرق چشمانت دوخته ام تا شايد بازتاب صداقتمان در چشمان تو تجلي كند .

پس اي روح سبز باران در امتداد رگهاي خشكيده ام ببار.

باور كن كه با وجود تو زمستان بوي بهار ميدهد و با ياري دستان تو گلها نسيم روحبخش ياد تو را در وجودم زمزمه مي كنند. اي كاش مي تواتنستم اين مردم را به شهري از شهرهاي محبت مي بردم تا بدانند خورشيدشان كجاست و ياريم كنند.

در آخر اين كلمات شكسته بسته را كنار هم مي گذارم و اميدوارم  كه بتوانم ذره اي از بسيارت و اندكي از سرشارت را دارا باشم.

(فكر كنم شعر از مهدي سهيلي باشد.)

اشكي بر گذر تاريخ

از همان روزي كه دست حضرت قابيل                                

گشت آلوده به خون حضرت هابيل

از همان روزي كه فرزندان آدم

صدر پيغام آوران حضرت باري تعالي

زهر تلخ دشمني در خونشان جوشيد

آدميت مرد گرچه آدم زنده بود

از همان روزي كه يوسف را برادرها به چاه انداختند

از همان روزي كه با شلاق و خون ديوار چين را ساختند

آدميت مرده بود بعد هي دنيا پر آدم شد و آسياب گشت و گشت

قرنها از مرگ آدم هم گذشت اي دريغ آدميت برنگشت

قرن ما روز مرگ انسانيت است

من كه از پژمردن يك شاخه گل

از نگاه ساكت يك كودك بيمار

از فغان يك قناري در قفس

از غم يك مرد در زنجير و حتي قاتلي بر دار

اشك در چشمان و بغضم در گلوست

واندر اين ايام زهرم در پياله اشك و خونم در سبوست

مرگ او را از كجا باور كنم

فرض كن مرگ قناري در قفس هم مرگ نيست

فرض كن يك شاخه گل هم در جهان هرگز نرست

در كويري سوت و كور در ميان مردمي با اين مصيبتها صبور

صحبت از  مرگ محبت مرگ عشق گفتگو از مرگ انسانيت است

 

تشکر وقدر دانی

سلام . من واقعا تشکر میکنم که این وبلاگ را ساختید . میدونم دیر شده ولی از همین الان سعی میکنم فعال بشم تا شاید جبران بشه.