هر جمعه به جاده آبی نگاه می کنم و در انتظار قاصدکی می نشینم که قرار است خبر گام های تو را برای من بیاورد،گام های استوار و دست های سبزت را. اگر بیایی،چشمهایم را سنگفرش راهت خواهم کرد.

تو می آیی و در هر قدم،شاخه ای از عاطفه خواهی کاشت و قاصدکی را آزاد خواهی کرد.تو می آیی و روی هر درخت پر شکوه لانه ای از امید برای کبوتران غریب خواهی ساخت.

تو می آیی در حالیکه دستهایت پر از گلهای نرگس است.تو دل سرد یکایک ما را با نواهای گرمت آفتابی می کنی و کعبه عشق را در آن ها بنا خواهی کرد.

تو می آیی و دست نوازش بر سر میخک هایی خواهی کشید که باد کمرشان را خم کرده است.

تو می آیی و با آمدنت خون طراوت و زندگی در رگ های صبح جریان پیدا خواهد کرد.


تو می آیی ای پسر فاطمه ،یوسف زهرا یا مهدی
**********************************
  کاش درنافله ات نام مرا هم ببری

چشم آلوده کجا، دیدن دلدار کجا


  دل سرگشته کجا، وصف رخ یار کجا ؟


 قصه عشق من و زلف تو دیدن دارد


  نرگس مست کجا، همدمی خار کجا ؟


 سرِّ عاشق شدنم لطف طبیبانه توست


 ورنه عشق تو کجا این دل بیمار کجا ؟


 هر که را تو بپسندی بشود خادم تو


 خدمت عشق کجا، نوکر سربار کجا ؟


 کاش در نافله ات نام مرا هم ببری


  که دعای تو کجا، عبد گنه کار کجا ؟