زانوهامو بغل کرده بودمو نشته بودم کنار دیوار دیدم یه سایه افتاد روم سرم رو آوردم بالا نگاه کرد تو چشمام، از خجالت آب شدم تمام صورتم عرق شرمندگی پر کرد گفت:تنهایی گفتم:آره گفت:دوستات کوشن؟ گفتم: همشون گذاشتن رفتن گفتی:... (ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم آبان ۱۳۸۹ ساعت 21:1 توسط پگاه رحمانی
|